<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شعر و ادبیات فارسی</title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Sep 2026 22:42:10 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>صبر من </title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/138</link>
<description>شب است و دهانِ تیره ی دالان، پر از سکوتِ سرب. در این رَباطِ فرومرده در غبار و دریغ، منم که با تپشِ سردِ خویش میگویم: شکیب ورز و مکن ناله، ای دلِ خسته! چه سود... که این صبوری کهنه، این اژدهای خفته به گنجینه ی درون، دیگر نه همدم است و نه درمانی؛ که خود، گسیخته پیوند و خصمِ جان شده است. نهیب میزندش عقل سالخورده به مهر، که: بندرنگ و شکیبا باش! اما من، در آینه‌ های تاریک این شب شرور ، میبینم آن سایه خاموش و سهمگین را که دارِ خویش بر میافرازد بر پهنه این دشت بی‌</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 22:42:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
<item>
<title>بازی عشق </title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/137</link>
<description>بازی عشق چیست این شور؟ کدامین شَرَرِ باستانی‌ ست؟ کز پسِ پرده‌ ی تقدیر نماید رخِ خویش؟ گاه مجنون کُنَد و بادیه در بادیه، سرگشته و حیران رانَد! سنگ در سینه‌ ی اندیشه و عقل افکند و سلسله بر پایِ خرَد بندَد و عریان خوانَد! شورِ سودی‌ ست که بر تارکِ سر می کوبد، سر به صحرای جنون می‌ ساید... گاه اما، آتشی جان گَز و جانسوز و جگر خوار شود؛ سوز در استخوان افکند و در سینه گداز! آه از این شعله که بر پود و پرِ دل بارد، استخوان‌ پاره بسوزد به ستم، خاکِ پرورده به حسرت ز</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 05:23:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/137</guid>
</item>
<item>
<title>رفیقان </title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/136</link>
<description>نشسته‌ ام به برهوت اتاقی سرد، و می تراود از در و دیوار، یاد. یاد رفیقان... آه، این کاروان غارتگر، که هر یکی به بهایی، متاعی از من برد. سلامشان، نفسِ گرمِ اژدها بود، که می‌ فریفت به گرمی، ولیک می‌ سوزاند. و دست‌ هاشان، انگار، ریشه داشت در طلب. هر آنچه را که به من بود، به خویش میخواندند. یکی رسید و چراغ نگاهِ من برداشت، که چشم‌ های خودش سخت بی‌ فروغ افتاده. یکی صدای مرا خواست، تا سکوتِ خویش را، به زخمه‌ ای بفروشد، به قیمتی ساده.</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 21:53:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/136</guid>
</item>
<item>
<title>مسلخ</title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/135</link>
<description>چه شومیِ غریبی خفته در تدبیرِ این مسلخ! نگاه کن، چگونه این حریصانِ تناور پیکرِ فرتوت، گدایانند در پوستینِ سرورانِ عصر؛ گرسنه چشمی‌ شان را، نه این خورشید و نه این خوانِ گردون سیر خواهد کرد، که هر چه اژدهای آزمندی بیش‌ تر بلعد، شکم‌ گاهش تهی‌ تر، کاسه‌ ی حرصش پر از تشویش خواهد ماند. به هر سو می دوند، آسیمه‌ سر، بر گرده ی توفانِ نیرنگ و فرومایگی؛ پیِ یک گامِ پاک از روحِ سرگردان، پیِ آیینه‌ ی رخشانِ وجدان در لجنزاران.</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 06:15:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/135</guid>
</item>
<item>
<title>صلح ریشه ها </title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/134</link>
<description>من به صلحِ ریشه‌ ها باور دارم، آنگاه که زمین از چکاچکِ خشم و هیاهوی تازیانه ها به ستوه آمده است. و تو آمدی؛ از تبارِ خورشید و باران، از تبارِ آن دریانوردی که بادبان هایش را تنها برای نجاتِ غریق ها برافراشه... یار دیرینم : در جغرافیایی که مدام میانِ ما و روشنایی، دیوار و مرز میکشند، نگاهِ تو برایم نقشه‌ ی بی‌ مرزِ یک وطنِ آرمانی ست؛ سرزمینی که در آن، هیچ کلمه‌ ای به اسارت گرفته نمیشود و هر انسان، آیینه‌ ای‌ ست صیقلی، تا شکوهِ فراموش‌ شده‌ اش را در دیگری</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 20:16:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/134</guid>
</item>
<item>
<title>رفیق دیرینم </title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/133</link>
<description>من از تبارِ همان لحظه‌ ام که خاک، نامِ مرا در عبورِ باد شنید و در تراکمِ تاریکِ یک جنینِ سکوت جرقه‌ ای به تماشای نیستی بارید. نگاه کن، رفیق دیرینم ! جهان تقاطعِ نوری‌ ست در نهایتِ زخم و ما مسافرانِ شتابانِ قطره‌ ای هستیم که از تجلیِ دریا چکیده بر تنِ برگ. چرا هراس از این امتدادِ خالیِ فصل؟ کدام دست، میانِ من و حقیقتِ من دیوارِ فاصله را چید؟ مگر بلوغِ درون را نمیتوان فهمید در آن پرنده که بر ارتفاعِ مرگ پرید؟ من از نهایتِ شک آمده‌ ام، از انهدامِ تن و جست‌ و</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 20:15:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/133</guid>
</item>
<item>
<title>بلاتکلیفی </title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/132</link>
<description>ما ساکنانِ طولانی‌ ترین بلاتکلیفیِ تاریخیم؛ نه آنچنان مرده که خاک، نام مان را از دفترِ باد پاک کند؛ نه آنچنان زنده که فردا بر شانه ما دست بگذارد و بگوید: بر خیزید. ما میانه دو در ایستاده ایم: دری که پشتِ آن هزار سالِ رفته با دندان‌ های سردِ خویش به استخوانِ خاطره میخندد؛ و دری که هنوز کلیدش را هیچ پیامبری در جیبِ آفتاب نیافته است. شب، این کاتبِ پیرِ سیاه‌ پوش، هر شام بر لوحِ پنجره‌ ها مینویسد: صبر ؛ و صبح، با دست‌ های لرزانِ خویش آن واژه را از چشمِ ما</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 16:15:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/132</guid>
</item>
<item>
<title>توهم دانایی </title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/131</link>
<description>در این غبارگاهِ مه‌ آلودِ روزگار، آنجا که جغدِ وهم، سرودِ خِرد سرود، بر تختگاهِ باد، مردی نشسته خیره‌ سر و ژاژخای و مست؛ پنداشته ست، توسنِ خورشید رامِ اوست! ردای فضل بر تنِ پوسیده اش کشید، اما دریغ و درد! تار و پودِ ردایش، پلاسِ جهل. در دستِ او پیاله ی چوبینِ ادعاست، پندارد آبِ چشمه‌ ی خضر است در پیاله و، سیرابِ حکمت است... غافل که زهرِ تلخِ جهالت سر میکشد مدام. سخن میراند از ژرفایِ بحر و رازِ افلاک و سرّ حق، لفظش پر از طنطنه، مغزش تهی ز مغز! پایش به گِل</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 22:45:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/131</guid>
</item>
<item>
<title>تیرماه </title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/130</link>
<description>من از قلبِ تموزِ پیر می‌ آیم، از آن چله‌ نشینِ داغِ تابستان. جهان، سردابه ی تنگی‌ ست بس تاریک، و انسان، این شگرفِ خسته‌ از ایام، به سوگِ مهربانی‌ های خود، خاموش بنشسته ست. من اما، زاده‌ ی تیرم... همان خورشیدِ آتش‌ نایِ بی‌ پروا! مرا زادند تا در این شبِ دلمرده ی قطبی، به دور از کینه‌ ها، در خویشتن سوزم؛ که در آتشگهِ سینه‌، شراری نو برافروزم، برای دست‌ های سرد و لرزانِ تبارِ آدمیزادان. دلم، مِحرابِ همدردی ست، و در آیینِ من، ای دوست! به جز عشقِ بشر، رسمِ کهن‌</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 16:06:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/130</guid>
</item>
<item>
<title>پیکسل ها</title>
<link>https://mohammadnaseri40.blogfa.com/post/129</link>
<description>آنتن‌ های آهنی به آسمان چنگ میزنند و دعا در ازدحام پیکسل‌ ها گم میشود. اما... خدا در کوچه‌ پس‌ کوچه ی گوشی‌ های خاموش کودکی را پیدا میکند که هنوز بلد است به آسمان نگاه کند... محمد ناصری #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 16:06:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>mohammadnaseri40</dc:creator>
<guid>mohammadnaseri40.blogfa.com/post/129</guid>
</item>
</channel>
</rss>
