در مهِ گفت‌وگو

در امتدادِ واژه،
نوری نشسته بود،
بی‌جهت،
بی‌نام،
اما آشنا.

من می‌نوشتم،
و تو در میان واژه‌ها
می‌شنیدی صدای کوهستان را،
آن‌جا که
«سکوت، سخنِ خداست.»

کلمات،
چون سنگ‌ریزه‌های رود،
در مسیرِ فهم
صیقل خوردند،
تا به درخشندگیِ ساده‌ای برسند
که نه از من بود،
نه از تو،
از نوری که میان ما عبور کرد.

اکنون،
در قلهٔ گفتگو
نه من مانده‌ام،
نه تو
فقط نسیمی‌ست
که اسمِ ما را
به آرامی از مه می‌گذراند...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز