تعلق

تعلق گر براندازی ز بنیاد
شود جانِ تو از اوهام، آزاد

چو بشکستی طلسمِ خود پرستی
شود ویرانه ات از فیض، آباد

بیا ساقی، بده جامی ز تجرید
که بر باد افکند این نقشِ صیاد

مرو در بندِ سودایِ دویی‌ ها
که جز یک نور در عالم نیفتاد

حجابِ رویِ دل، نقشِ هیولاست
چو پرده برکشی، نور است و امداد

ز قیدِ نام و ننگ اکنون گذر کن
که آتش در سرایِ عقل افتاد

دلی کز قیدِ هستی گشت فانی
رسد از نیستی بر بزمِ ایجاد!

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز

https://t.me/mohammadnaseri40

من از غروب، طلوع کردم

من از غروب، طلوع کردم...
در شبیخونِ هزیمت‌ بارِ پاییزان،
که افق در چنگِ دژخیمانِ سرما سخت
می‌ نالید.
غروب بود و باد می وزید،
تند و تلخ و تیره، چون غبارِ روزگارانِ فراموشی.
زمین سردابِ تنهایی،
زمان آونگِ بی‌ پایانِ مرگ‌ آلوده‌ ی خاموشی.
سکوت اندوده بود اقلیم را سرتاسر از تشویش،
نه نجوایی، نه آوایی،
مگر هول‌ آور آوازی که
در بن‌ بستِ انجمادِ دشت می‌ پیچید.
همه گفتند: اینک انتهای کار!
همه گفتند: مُرد آن مشعلِ خورشید،
و زین پس جز سیاهی، جز هبوطِ مرگ، نقشی بر زمین ننشیند و نپاید...
ولیکن من،
در آن دوزخ‌ نشان تاریک،
که هر رهرو نشانی از زوال و یاس
می پنداشت؛
در آن نقطه‌ ی پایانِ خونین فامِ ناممکن،
شکافتم سینه‌ ی زنجیرهای بسته‌ ی شب را.
شکفتم من نه از مشرق،
نه از لبخندِ صبحِ ساده‌ لوحانه ی بی‌ درد؛
من از خاکسترِ سوزانِ این خورشیدِ جان‌ داده،
من از ژرفای این سرما،
من از آوارِ این پایان،
من از غروب، طلوع کردم!

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز

حدیث نهان

خبر از حالِ منِ سوخته دل، کس نگرفت
زانکه در پرده‌ یِ جان، ناله‌ یِ پنهان دارم

کوه را گو که چرا اینهمه در خویش گداخت؟
من که این بارِ گران، در دلِ ویران دارم

همه گویند که او کوه شد و ناله نکرد
بی‌ خبر زین که چه آتش به گریبان دارم

در پی چون و چرایِ منِ آواره مگرد
که در این قافله، صد زخمِ نمایان دارم

سخت‌ رویی که تو بینی، نه ز بی‌ دردی بود
که من از غصه‌ ی پنهان، دلی لرزان دارم

عاقلان سنگ صبورند و ز حالم غافل
من در این خلوتِ شب، دیده‌ ی گریان دارم

غزل از دردِ نهان و دلِ حیرانم گفت!
که من این زمزمه در سینه‌ یِ سوزان دارم

بداهه
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز

صبر من

شب است و
دهانِ تیره ی دالان، پر از سکوتِ سرب.
در این رَباطِ فرومرده در غبار و دریغ،
منم که با تپشِ سردِ خویش میگویم:
شکیب ورز و مکن ناله، ای دلِ خسته!
چه سود...
که این صبوری کهنه،
این اژدهای خفته به گنجینه ی درون،
دیگر نه همدم است و نه درمانی؛
که خود، گسیخته پیوند و خصمِ جان شده است.
نهیب میزندش عقل سالخورده به مهر،
که: بندرنگ و شکیبا باش!
اما من،
در آینه‌ های تاریک این شب شرور ،
میبینم آن سایه خاموش و سهمگین را
که دارِ خویش بر میافرازد
بر پهنه این دشت بی‌ سحر.
آه،
این صبوری دیرین،
این استخوان‌ پوستِ از یاد رفته در کوره‌ راه انتظار،
کمند کین خود را تاب میدهد؛
تا عاقبت،
در نیمه‌ شبی که هیچ خروسی نمیخواند،
حلقه بر حلقِ این حنجره خسته افکند...
میدانم و میبینم:
به دار می‌ کشد مرا عاقبت، صبرِ من!

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40

بازی عشق

بازی عشق

چیست این شور؟ کدامین شَرَرِ باستانی‌ ست؟
کز پسِ پرده‌ ی تقدیر نماید رخِ خویش؟
گاه مجنون کُنَد و بادیه در بادیه، سرگشته و حیران رانَد!
سنگ در سینه‌ ی اندیشه و عقل افکند و
سلسله بر پایِ خرَد بندَد و عریان خوانَد!
شورِ سودی‌ ست که بر تارکِ سر می کوبد،
سر به صحرای جنون می‌ ساید...
گاه اما،
آتشی جان گَز و جانسوز و جگر خوار شود؛
سوز در استخوان افکند و در سینه گداز!
آه از این شعله که بر پود و پرِ دل بارد،
استخوان‌ پاره بسوزد به ستم،
خاکِ پرورده به حسرت ز تبِ سرخِ عطش وا مانَد...
وای از آن چرخِ دگر، بازیِ دیگر گونش!
گاه آهسته و آرام، چو رقصِ پرِ قو،
یا چو لغزیدنِ یک قطره‌ ی شبنم به حریر،
دل بَرَد نرم به تاراج و ندانی ز کجاست!
نه فغان و نه شبیخون و نه پیغامی ز امواجِ خروش؛
رازِ مسمومِ سکوتی‌ ست که بی‌ پای به جان می‌ ریزد،
هستی‌ ات بُرده و خاموش به چشمانِ تو
می‌ خندد باز!
و سرانجام، یکی اژدرِ بیدارِ حریص؛
زندگی‌ سوز و سراپای تباهی و هلاک!
ریشه برکَنده و بنیاد بروبَد به دمی،
کاخ امید به خاک افکنَد و خرمنِ فردا برباد...
نه گلی مانَد از آن باغ و نه خاری بر جای!
هان، رفیق...
عشق، این بازیِ سنگین و شگرفِ ازلی‌ ست:
نرم‌ نرمک بستاند دل و ناگاه بسوزاند جان؛
میکِشد سوی جنون،
میکُشد ریشه‌ ی زیست!
رقصِ شمشیرِ شگفتی ست میانِ عدم و هستیِ ما؛
کس ندانست که این آتشِ افسونگرِ
پر پیچ‌ و خم از بهرِ چه خاست،
یا در این معرکه ی تلخ، تماشاگر کیست!

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40

رفیقان

نشسته‌ ام به برهوت اتاقی سرد،
و می تراود از در و دیوار، یاد.
یاد رفیقان...
آه،
این کاروان غارتگر،
که هر یکی به بهایی، متاعی از من برد.

سلامشان، نفسِ گرمِ اژدها بود،
که می‌ فریفت به گرمی، ولیک می‌ سوزاند.
و دست‌ هاشان،
انگار،
ریشه داشت در طلب.
هر آنچه را که به من بود، به خویش میخواندند.
یکی رسید و چراغ نگاهِ من برداشت،
که چشم‌ های خودش سخت بی‌ فروغ افتاده.
یکی صدای مرا خواست،
تا سکوتِ خویش را،
به زخمه‌ ای بفروشد، به قیمتی ساده.
من آن درخت تناور،
که سایه‌ ام را بخشیدم،
و میوه‌ های دلم را،
به رایگان دادم.
و
آن تبر که به جانم نشست،
چه آشنا دستی داشت!
گمان مبر که غریبه ست، آنکه داد، بیدادم.
به نام دوستی آمد،
و سفره‌ ی دلِ من را،
چنان به ولوله بلعید،
که هیچ نماند از آن نان و خوانِ بی‌ ریا.
و چون تمام شدم، رفت.
بی‌ خداحافظ، حتا...

کنون منم و زمستان،
و شاخه‌ هایی عریان، که در تهاجمِ باد است.
و قصه‌ ای که مکرر،
به گوشِ خویش میخوانم:
رفاقت ، آری...
نامِ دیگرِ این تاراجِ باد آورده است.
چه تلخ،
این میراث آشنا... چه تلخ...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40

مسلخ

چه شومیِ غریبی خفته در تدبیرِ این مسلخ!
نگاه کن،
چگونه این حریصانِ تناور پیکرِ فرتوت،
گدایانند در پوستینِ سرورانِ عصر؛
گرسنه چشمی‌ شان را،
نه این خورشید و نه این خوانِ گردون سیر خواهد کرد،
که هر چه اژدهای آزمندی بیش‌ تر بلعد،
شکم‌ گاهش تهی‌ تر،
کاسه‌ ی حرصش پر از تشویش خواهد ماند.
به هر سو می دوند،
آسیمه‌ سر، بر گرده ی توفانِ نیرنگ و فرومایگی؛
پیِ یک گامِ پاک از روحِ سرگردان،
پیِ آیینه‌ ی رخشانِ وجدان در لجنزاران.
نه در اندیشه‌ ی گندم، نه در اندیشه‌ ی آتش،
که در کارِ تنیدن‌ های تاری سخت و تاریکند؛
به زنجیری کشیدن جوهرِ والای انسان را،
به نرخِ سکه‌ سایی در ترازوی شب و سُرباب!
دریغا،
گوهرِ ادراک را در بند می‌ خواهند!
شرف را باربرداری به پای تختِ بیدادِ فرو دین‌ شان،
و آن جانی که باید می‌ درخشید از سرِ معنا،
کنون در چرخ‌ دنده‌ های بی‌ فرجامِ این دوزخ،
عصاره‌ اش می چکد در کاسه‌ های سیم و زرهاشان.
غروبی تلخ می‌ بارد بر این آفاقِ غارت‌ زده...
سواران رفته‌ اند و،
غارتِ جان مانده برجا،
و این دیوانِ آزآور،
همچنان با های‌ و هویِ فقرِ روحِ خویش،
در کمین آفتاب و گوهرِ پروازِ انسانند...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40

صلح ریشه ها

من به صلحِ ریشه‌ ها باور دارم،
آنگاه که زمین
از چکاچکِ خشم و هیاهوی تازیانه ها به ستوه آمده است.
و تو آمدی؛
از تبارِ خورشید و باران،
از تبارِ آن دریانوردی که بادبان هایش را
تنها برای نجاتِ غریق ها برافراشه...
یار دیرینم :
در جغرافیایی که مدام
میانِ ما و روشنایی، دیوار و مرز میکشند،
نگاهِ تو برایم
نقشه‌ ی بی‌ مرزِ یک وطنِ آرمانی ست؛
سرزمینی که در آن،
هیچ کلمه‌ ای به اسارت گرفته نمیشود
و هر انسان، آیینه‌ ای‌ ست صیقلی،
تا شکوهِ فراموش‌ شده‌ اش را در دیگری بازبتاباند.
عشقِ ما، پناهگاهی ست در برابرِ تباهی؛
شبیهِ آن درختِ سبزی که میانِ آب‌ های تلخ،
سکوت میکند،
ریشه میدواند،
و شوریِ جهان را به حلاوتِ زیستن بدل میسازد.
دست‌ هایت را به من بسپار، رفیقِ دیرین!
بگذار در این عصرِ آهن و غبار،
ما دو تن،
پیمانِ نانوشته ی مهر و دوستی باشیم.
بگذار صدای ما
شبیهِ طنینِ آرامِ موج‌ ها بر ماسه‌ های خسته،
مرهمی باشد بر زخمهای این کرانه‌ ی مجروح؛
تا هر که در تاریکیِ مفرط فرو رفت،
با تماشای نوری که در چشمانِ ما جاری‌ ست،
راهِ بازگشت به خانه را به خاطر آوَرَد...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40

رفیق دیرینم

من از تبارِ همان لحظه‌ ام
که خاک، نامِ مرا در عبورِ باد شنید
و در تراکمِ تاریکِ یک جنینِ سکوت
جرقه‌ ای به تماشای نیستی بارید.
نگاه کن، رفیق دیرینم !
جهان تقاطعِ نوری‌ ست در نهایتِ زخم
و ما مسافرانِ شتابانِ قطره‌ ای هستیم
که از تجلیِ دریا چکیده بر تنِ برگ.
چرا هراس از این امتدادِ خالیِ فصل؟
کدام دست، میانِ من و حقیقتِ من
دیوارِ فاصله را چید؟
مگر بلوغِ درون را نمیتوان فهمید
در آن پرنده که بر ارتفاعِ مرگ پرید؟
من از نهایتِ شک آمده‌ ام،
از انهدامِ تن و جست‌ و جوی ذاتِ بقا.
تو ای مسافرِ بیدار! ای یار دیرینم !
گوش کن به صدای سلاله باران
که در رگِ گیاه، اناالحق میگوید.
آیا فنا،
چیزی بجز گشودنِ یک پنجره
به روی بی‌ کرانگیِ جاودانِ هوشیاری ست؟
بیا رها کن از این ذهن، بندِ دیروز را
زمانِ خطیِ فرسوده تقویم را،
که در مکاشفه یک نگاهِ ساده و پاک
تمامِ وسعتِ هستی،
حلول میکند در نبضِ لحظه‌ ای کوتاه.
تو از تداومِ نوری،
تو انعکاسِ زلالی در این کویرِ خموش؛
دستت را به من بده،
که عشق،
ساده‌ ترین شکلِ پیوندِ جان و معناست...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40

بلاتکلیفی

ما ساکنانِ
طولانی‌ ترین
بلاتکلیفیِ تاریخیم؛
نه آنچنان مرده
که خاک،
نام مان را از دفترِ باد پاک کند؛
نه آنچنان زنده
که فردا
بر شانه ما دست بگذارد
و بگوید: بر خیزید.

ما میانه دو در ایستاده ایم:
دری که پشتِ آن
هزار سالِ رفته
با دندان‌ های سردِ خویش
به استخوانِ خاطره میخندد؛
و دری که هنوز
کلیدش را
هیچ پیامبری
در جیبِ آفتاب نیافته است.
شب،
این کاتبِ پیرِ سیاه‌ پوش،
هر شام
بر لوحِ پنجره‌ ها مینویسد:
صبر ؛
و صبح،
با دست‌ های لرزانِ خویش
آن واژه را
از چشمِ ما میشوید.

ما مانده‌ ایم؛
چون درختانی در کویر
که ریشه‌ شان به افسانه‌ ای تلخ رسیده است؛
چون سربازانی
در سپاهی شکست‌ خورده،
که فرمانِ بازگشت
هرگز به آنان نرسید.
اما شاید
آری، شاید
در ژرفنای همین مکثِ عظیم،
در این برزخِ کش‌ دار
که تاریخ نامش نهاده است انتظار،
بذری پنهان
به آهستگی
مشغولِ آموختنِ معنای بهار باشد.
پس بگذار
بادهای سیاه بیایند؛
بگذار ساعت‌ ها
بر برج‌ های خاموش
خونِ دقیقه‌ ها را بشمارند.
ما،
با چراغی اندک
و ایمانی کهنه
در مشت‌ های بسته،
هنوز
در جانبِ نامعلومِ فردا
ایستاده ایم.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز