خبر از حالِ منِ سوخته دل، کس نگرفت
زانکه در پرده‌ یِ جان، ناله‌ یِ پنهان دارم

کوه را گو که چرا اینهمه در خویش گداخت؟
من که این بارِ گران، در دلِ ویران دارم

همه گویند که او کوه شد و ناله نکرد
بی‌ خبر زین که چه آتش به گریبان دارم

در پی چون و چرایِ منِ آواره مگرد
که در این قافله، صد زخمِ نمایان دارم

سخت‌ رویی که تو بینی، نه ز بی‌ دردی بود
که من از غصه‌ ی پنهان، دلی لرزان دارم

عاقلان سنگ صبورند و ز حالم غافل
من در این خلوتِ شب، دیده‌ ی گریان دارم

غزل از دردِ نهان و دلِ حیرانم گفت!
که من این زمزمه در سینه‌ یِ سوزان دارم

بداهه
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز