من به صلحِ ریشه‌ ها باور دارم،
آنگاه که زمین
از چکاچکِ خشم و هیاهوی تازیانه ها به ستوه آمده است.
و تو آمدی؛
از تبارِ خورشید و باران،
از تبارِ آن دریانوردی که بادبان هایش را
تنها برای نجاتِ غریق ها برافراشه...
یار دیرینم :
در جغرافیایی که مدام
میانِ ما و روشنایی، دیوار و مرز میکشند،
نگاهِ تو برایم
نقشه‌ ی بی‌ مرزِ یک وطنِ آرمانی ست؛
سرزمینی که در آن،
هیچ کلمه‌ ای به اسارت گرفته نمیشود
و هر انسان، آیینه‌ ای‌ ست صیقلی،
تا شکوهِ فراموش‌ شده‌ اش را در دیگری بازبتاباند.
عشقِ ما، پناهگاهی ست در برابرِ تباهی؛
شبیهِ آن درختِ سبزی که میانِ آب‌ های تلخ،
سکوت میکند،
ریشه میدواند،
و شوریِ جهان را به حلاوتِ زیستن بدل میسازد.
دست‌ هایت را به من بسپار، رفیقِ دیرین!
بگذار در این عصرِ آهن و غبار،
ما دو تن،
پیمانِ نانوشته ی مهر و دوستی باشیم.
بگذار صدای ما
شبیهِ طنینِ آرامِ موج‌ ها بر ماسه‌ های خسته،
مرهمی باشد بر زخمهای این کرانه‌ ی مجروح؛
تا هر که در تاریکیِ مفرط فرو رفت،
با تماشای نوری که در چشمانِ ما جاری‌ ست،
راهِ بازگشت به خانه را به خاطر آوَرَد...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40