شب است و
دهانِ تیره ی دالان، پر از سکوتِ سرب.
در این رَباطِ فرومرده در غبار و دریغ،
منم که با تپشِ سردِ خویش میگویم:
شکیب ورز و مکن ناله، ای دلِ خسته!
چه سود...
که این صبوری کهنه،
این اژدهای خفته به گنجینه ی درون،
دیگر نه همدم است و نه درمانی؛
که خود، گسیخته پیوند و خصمِ جان شده است.
نهیب میزندش عقل سالخورده به مهر،
که: بندرنگ و شکیبا باش!
اما من،
در آینه‌ های تاریک این شب شرور ،
میبینم آن سایه خاموش و سهمگین را
که دارِ خویش بر میافرازد
بر پهنه این دشت بی‌ سحر.
آه،
این صبوری دیرین،
این استخوان‌ پوستِ از یاد رفته در کوره‌ راه انتظار،
کمند کین خود را تاب میدهد؛
تا عاقبت،
در نیمه‌ شبی که هیچ خروسی نمیخواند،
حلقه بر حلقِ این حنجره خسته افکند...
میدانم و میبینم:
به دار می‌ کشد مرا عاقبت، صبرِ من!

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40