بازی عشق
بازی عشق
چیست این شور؟ کدامین شَرَرِ باستانی ست؟
کز پسِ پرده ی تقدیر نماید رخِ خویش؟
گاه مجنون کُنَد و بادیه در بادیه، سرگشته و حیران رانَد!
سنگ در سینه ی اندیشه و عقل افکند و
سلسله بر پایِ خرَد بندَد و عریان خوانَد!
شورِ سودی ست که بر تارکِ سر می کوبد،
سر به صحرای جنون می ساید...
گاه اما،
آتشی جان گَز و جانسوز و جگر خوار شود؛
سوز در استخوان افکند و در سینه گداز!
آه از این شعله که بر پود و پرِ دل بارد،
استخوان پاره بسوزد به ستم،
خاکِ پرورده به حسرت ز تبِ سرخِ عطش وا مانَد...
وای از آن چرخِ دگر، بازیِ دیگر گونش!
گاه آهسته و آرام، چو رقصِ پرِ قو،
یا چو لغزیدنِ یک قطره ی شبنم به حریر،
دل بَرَد نرم به تاراج و ندانی ز کجاست!
نه فغان و نه شبیخون و نه پیغامی ز امواجِ خروش؛
رازِ مسمومِ سکوتی ست که بی پای به جان می ریزد،
هستی ات بُرده و خاموش به چشمانِ تو
می خندد باز!
و سرانجام، یکی اژدرِ بیدارِ حریص؛
زندگی سوز و سراپای تباهی و هلاک!
ریشه برکَنده و بنیاد بروبَد به دمی،
کاخ امید به خاک افکنَد و خرمنِ فردا برباد...
نه گلی مانَد از آن باغ و نه خاری بر جای!
هان، رفیق...
عشق، این بازیِ سنگین و شگرفِ ازلی ست:
نرم نرمک بستاند دل و ناگاه بسوزاند جان؛
میکِشد سوی جنون،
میکُشد ریشه ی زیست!
رقصِ شمشیرِ شگفتی ست میانِ عدم و هستیِ ما؛
کس ندانست که این آتشِ افسونگرِ
پر پیچ و خم از بهرِ چه خاست،
یا در این معرکه ی تلخ، تماشاگر کیست!
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40