من از تبارِ همان لحظه‌ ام
که خاک، نامِ مرا در عبورِ باد شنید
و در تراکمِ تاریکِ یک جنینِ سکوت
جرقه‌ ای به تماشای نیستی بارید.
نگاه کن، رفیق دیرینم !
جهان تقاطعِ نوری‌ ست در نهایتِ زخم
و ما مسافرانِ شتابانِ قطره‌ ای هستیم
که از تجلیِ دریا چکیده بر تنِ برگ.
چرا هراس از این امتدادِ خالیِ فصل؟
کدام دست، میانِ من و حقیقتِ من
دیوارِ فاصله را چید؟
مگر بلوغِ درون را نمیتوان فهمید
در آن پرنده که بر ارتفاعِ مرگ پرید؟
من از نهایتِ شک آمده‌ ام،
از انهدامِ تن و جست‌ و جوی ذاتِ بقا.
تو ای مسافرِ بیدار! ای یار دیرینم !
گوش کن به صدای سلاله باران
که در رگِ گیاه، اناالحق میگوید.
آیا فنا،
چیزی بجز گشودنِ یک پنجره
به روی بی‌ کرانگیِ جاودانِ هوشیاری ست؟
بیا رها کن از این ذهن، بندِ دیروز را
زمانِ خطیِ فرسوده تقویم را،
که در مکاشفه یک نگاهِ ساده و پاک
تمامِ وسعتِ هستی،
حلول میکند در نبضِ لحظه‌ ای کوتاه.
تو از تداومِ نوری،
تو انعکاسِ زلالی در این کویرِ خموش؛
دستت را به من بده،
که عشق،
ساده‌ ترین شکلِ پیوندِ جان و معناست...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40