من از غروب، طلوع کردم...
در شبیخونِ هزیمت‌ بارِ پاییزان،
که افق در چنگِ دژخیمانِ سرما سخت
می‌ نالید.
غروب بود و باد می وزید،
تند و تلخ و تیره، چون غبارِ روزگارانِ فراموشی.
زمین سردابِ تنهایی،
زمان آونگِ بی‌ پایانِ مرگ‌ آلوده‌ ی خاموشی.
سکوت اندوده بود اقلیم را سرتاسر از تشویش،
نه نجوایی، نه آوایی،
مگر هول‌ آور آوازی که
در بن‌ بستِ انجمادِ دشت می‌ پیچید.
همه گفتند: اینک انتهای کار!
همه گفتند: مُرد آن مشعلِ خورشید،
و زین پس جز سیاهی، جز هبوطِ مرگ، نقشی بر زمین ننشیند و نپاید...
ولیکن من،
در آن دوزخ‌ نشان تاریک،
که هر رهرو نشانی از زوال و یاس
می پنداشت؛
در آن نقطه‌ ی پایانِ خونین فامِ ناممکن،
شکافتم سینه‌ ی زنجیرهای بسته‌ ی شب را.
شکفتم من نه از مشرق،
نه از لبخندِ صبحِ ساده‌ لوحانه ی بی‌ درد؛
من از خاکسترِ سوزانِ این خورشیدِ جان‌ داده،
من از ژرفای این سرما،
من از آوارِ این پایان،
من از غروب، طلوع کردم!

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز