بلاتکلیفی
ما ساکنانِ
طولانی ترین
بلاتکلیفیِ تاریخیم؛
نه آنچنان مرده
که خاک،
نام مان را از دفترِ باد پاک کند؛
نه آنچنان زنده
که فردا
بر شانه ما دست بگذارد
و بگوید: بر خیزید.
ما میانه دو در ایستاده ایم:
دری که پشتِ آن
هزار سالِ رفته
با دندان های سردِ خویش
به استخوانِ خاطره میخندد؛
و دری که هنوز
کلیدش را
هیچ پیامبری
در جیبِ آفتاب نیافته است.
شب،
این کاتبِ پیرِ سیاه پوش،
هر شام
بر لوحِ پنجره ها مینویسد:
صبر ؛
و صبح،
با دست های لرزانِ خویش
آن واژه را
از چشمِ ما میشوید.
ما مانده ایم؛
چون درختانی در کویر
که ریشه شان به افسانه ای تلخ رسیده است؛
چون سربازانی
در سپاهی شکست خورده،
که فرمانِ بازگشت
هرگز به آنان نرسید.
اما شاید
آری، شاید
در ژرفنای همین مکثِ عظیم،
در این برزخِ کش دار
که تاریخ نامش نهاده است انتظار،
بذری پنهان
به آهستگی
مشغولِ آموختنِ معنای بهار باشد.
پس بگذار
بادهای سیاه بیایند؛
بگذار ساعت ها
بر برج های خاموش
خونِ دقیقه ها را بشمارند.
ما،
با چراغی اندک
و ایمانی کهنه
در مشت های بسته،
هنوز
در جانبِ نامعلومِ فردا
ایستاده ایم.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز