نشسته‌ ام به برهوت اتاقی سرد،
و می تراود از در و دیوار، یاد.
یاد رفیقان...
آه،
این کاروان غارتگر،
که هر یکی به بهایی، متاعی از من برد.

سلامشان، نفسِ گرمِ اژدها بود،
که می‌ فریفت به گرمی، ولیک می‌ سوزاند.
و دست‌ هاشان،
انگار،
ریشه داشت در طلب.
هر آنچه را که به من بود، به خویش میخواندند.
یکی رسید و چراغ نگاهِ من برداشت،
که چشم‌ های خودش سخت بی‌ فروغ افتاده.
یکی صدای مرا خواست،
تا سکوتِ خویش را،
به زخمه‌ ای بفروشد، به قیمتی ساده.
من آن درخت تناور،
که سایه‌ ام را بخشیدم،
و میوه‌ های دلم را،
به رایگان دادم.
و
آن تبر که به جانم نشست،
چه آشنا دستی داشت!
گمان مبر که غریبه ست، آنکه داد، بیدادم.
به نام دوستی آمد،
و سفره‌ ی دلِ من را،
چنان به ولوله بلعید،
که هیچ نماند از آن نان و خوانِ بی‌ ریا.
و چون تمام شدم، رفت.
بی‌ خداحافظ، حتا...

کنون منم و زمستان،
و شاخه‌ هایی عریان، که در تهاجمِ باد است.
و قصه‌ ای که مکرر،
به گوشِ خویش میخوانم:
رفاقت ، آری...
نامِ دیگرِ این تاراجِ باد آورده است.
چه تلخ،
این میراث آشنا... چه تلخ...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40