چه شومیِ غریبی خفته در تدبیرِ این مسلخ!
نگاه کن،
چگونه این حریصانِ تناور پیکرِ فرتوت،
گدایانند در پوستینِ سرورانِ عصر؛
گرسنه چشمی‌ شان را،
نه این خورشید و نه این خوانِ گردون سیر خواهد کرد،
که هر چه اژدهای آزمندی بیش‌ تر بلعد،
شکم‌ گاهش تهی‌ تر،
کاسه‌ ی حرصش پر از تشویش خواهد ماند.
به هر سو می دوند،
آسیمه‌ سر، بر گرده ی توفانِ نیرنگ و فرومایگی؛
پیِ یک گامِ پاک از روحِ سرگردان،
پیِ آیینه‌ ی رخشانِ وجدان در لجنزاران.
نه در اندیشه‌ ی گندم، نه در اندیشه‌ ی آتش،
که در کارِ تنیدن‌ های تاری سخت و تاریکند؛
به زنجیری کشیدن جوهرِ والای انسان را،
به نرخِ سکه‌ سایی در ترازوی شب و سُرباب!
دریغا،
گوهرِ ادراک را در بند می‌ خواهند!
شرف را باربرداری به پای تختِ بیدادِ فرو دین‌ شان،
و آن جانی که باید می‌ درخشید از سرِ معنا،
کنون در چرخ‌ دنده‌ های بی‌ فرجامِ این دوزخ،
عصاره‌ اش می چکد در کاسه‌ های سیم و زرهاشان.
غروبی تلخ می‌ بارد بر این آفاقِ غارت‌ زده...
سواران رفته‌ اند و،
غارتِ جان مانده برجا،
و این دیوانِ آزآور،
همچنان با های‌ و هویِ فقرِ روحِ خویش،
در کمین آفتاب و گوهرِ پروازِ انسانند...

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40