سکوت کردی
سکوت کردی و
دوباره به خویش رو کردم...
سکوت کردی
و باد، صدا را
به درختانِ خاموشِ عصر برد
آنجا که برگ،
معنای گفتوگو را نمیفهمد.
من،
به خویش رو کردم،
به آینهای که در آن
خودم را نمیدیدم،
تنها تصویری از تو
که در شیار سایه میلرزید.
دوری،
چون شبِ ممتدی بود بر شانهٔ وقت،
و من قدم میزدم
در خیالی که صدای گامهایم را
به خواب میداد.
سکوت کردی،
و آوازهای سر از خاک برآورده
دوباره مردند.
من ماندم،
جایی میانِ حضور و نبود،
در مرزِ نادیدنِ نامت
که هنوز میسوخت
بیآنکه روشن شود.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ ساعت 16:0 توسط محمد ناصری
|