در غربتِ من،
ترس از تنهایی نیست...


در غربتِ من،
سایه‌ها به احترامِ حضورم می‌ایستند،
و نامِ من
نه بر لبانِ شهر،
که بر تیغِ خاموشی نوشته است.

در غربتِ من،
ترس از تنهایی نیست
زیرا ستاره‌ها یارانِ بی‌صداي من‌اند،
و شب، میدانِ رزمِ نوری‌ست
که بی‌سرباز، نبرد می کند.

من از خاکِ سکوت برخاسته‌ام،
از بطنِ افسانه‌هایی که سوختند
تا ققنوسْ پر بکشد
و پر بگیرد در آتشِ خویش.

غربت من، وطنِ بی‌چهره‌هاست
که می‌دانند آزادی
نامِ دیگرِ سکوت است.

به افق بنگر...
در آن‌جا، جایی میانِ نبود و بودن،
من ایستاده‌ام
بی‌پرچم، بی‌ هیچ بُت ، بی‌هراس،
اما روشن،
چون اندوهی که دیگر نمی‌سوزد.

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز