شعر:
در سَرایِ خاک

به خاک افتاده، اما سروِ آزاد است جانِ من،
زر از من دور شد، لیک از دلِ من، عدلِ نهانِ من.

به نانِ خشک، برکت بود اگر در دستِ دانا شد،
که سیم و زر چه سود آرد، چو گردد مِهرْ نانِ من؟

فقیرم، لیک در چشمم جهانی از توان جاری‌ست،
که عدل، آیینه‌ی خورشید در شب‌های جانِ من.

سراسر روز، مردم در تَلاشی بی‌خَم و بی‌خَتم،
من و دل، جز عدالت، نیست در کار و فغانِ من.

نه خاک را نکوهش‌کن، که در او عدل می‌روید،
به خونِ هر یتیم آری، خدا می‌گیرد دستانِ من.

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز

سبک خراسانی :فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن، با واژگان پارسی خالص و تصویر عدالتِ الهی در بستر فقر و فروتنی.