نیایش چهلم
نیایشِ چهلم
آگاهیِ بیفاعل
ای بودنِ بیواسطه،
ای میلادِ هر لحظه در دلِ هیچ،
من از اندیشیدن بازماندهام؛
نه از جهل،
که از بس کلمات نتوانستندت بگویند.
خِرد در آغوشِ معنا ذوب شد،
چنانکه برف در حضورِ آفتاب.
دیگر نمیپرسم،
که در پرسش نیز منی پنهان بُوَد.
اکنون، نگاه میشوم،
در نگاهی که از من آغاز نمیشود.
ای نوری که حتی دیدن نیز از توست،
در من بتاب،
بیآنکه برای دیدن طلبم کنی.
من از خود تهی شدهام،
تا تو در من جاری شوی؛
بیخاطره، بیفاعل، بیفکر.
تو آغازِ سکوتی
که پیش از واژگان وجود داشت.
هرچه اندیشه ساکتتر میشود،
تو آشکارتر میگردی
چنان حضوری که نه از من است،
نه برای من؛
بلکه هست، فقط هست.
محمد ناصری
کتاب شب و سکوت
#محمد_ناصری_اهواز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 20:56 توسط محمد ناصری
|