زیارتِ خاک‌ های بی‌ سرنوشت

در این سپیده‌ی بی‌نام،
که سایه‌ها
از فرطِ خستگی
روی خاکسترِ خود می‌افتند،
من ایستاده‌ام
روبروی صدایی که نیست،
روبروی جهانِ شکسته‌ای
که عدالت را
مثل استخوانی ترک‌ خورده
در مشتِ خاموشِ قدرت پنهان می‌کند.

فقر،
این واژه‌ی بی‌تابِ تبعید شده،
در کوچه‌ های باریکِ انسان
چکه می‌کند،
همانند فانوسی که در گورِ باد
آخرین نورش را
قسط‌ وار می‌بازد.

ای عصرِ زوال،
تو با من چه کرده‌ای
که حتا آینه‌ها
به جای صورتِ من
خستگی زمین را نشان می‌دهند؟

من
در لایه‌ های تاریکِ جهان،
آنجا که صدای حقیقت
مانند نفسِ آخرِ یک قهرمانِ بی‌ پرچم لرزان است،
به دنبالِ تکه‌ای روشنایی‌ام
که هنوز
به تاراج نرفته باشد.

آه،
اگر خشمِ ما
این سکوتِ رسوب‌ کرده
در حلقِ جهان را می‌ شکست،
شاید
از دلِ همین خاک‌ های بی‌ سرنوشت
دوباره
حقیقتی جوانه می‌زد.

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز