هر که بر مدارِ حق می‌چرخد
حلّاج شود و سرنوشتش دار است

چون چرخ، ز سِرّ ازل آگاه شود دل
در معرکهٔ عشق، سرش بر سرِ دار است

این دیرِ فنا، عرصهٔ اربابِ جنون است
هر کو به خود آویخت، گرفتارِ حصار است

زان باده که در جامِ تجلّی‌ ست، مرا ده
کز جرعهٔ او عقلِ فلک نیز خمار است

در کعبهٔ جان، پرده اگر سوخت، چه باک است
اینجا نفسِ سوخته آیینِ وقار است

مردانِ حقیقت ز بلا روی نتابند
کز تیغِ قضا، گردنِ عاشق سپار است

آن را که دل از ملکِ دو عالم به‌ در آمد
بر تختِ فنا، پادشهِ تاج‌ گذار است

«ناصری» ازین شعله میندیش که روزی
پروانهٔ این آتش، سزاوارِ شرار است

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز