دخمه‌ یِ ناساز من

سلام ای آتشی که در پناهِ سایه‌ ها سردی!
من آن بازم که بالش کنده، و در پایِ حصارِ خویش، زنجیر...
چه می‌ پرسی ز حال من؟
که این من، این هیولایِ عبوسِ مانده در بن‌ بست،
رها از من نمیگردد…
نمیداند که راهِ آسمانِ آبیِ تو، از کدام سو بود.
مرا بشکن!
مرا در کوره بی رنگ و بی‌ نامت، چنان ذوب‌ افکن و گم کن
که ردی هم نماند از غبارِ این منِ کج‌ تابِ ناسازم.
ببین! ای دورِ نزدیکم!
که خویشِ من، چو بختک بر گلویِ جانِ من خفته‌ ست
و من در دخمه‌ یِ تاریکِ خود، محبوسِ این دیوم.
بیا، ای مرگِ شیرین‌ تر ز شهدِ شوکران، ای عشق!
مرا در خویش فانی کن،
که این من، این منِ مغرورِ وامانده،
مرا دیگر رها… هرگز، هرگز، رها نمی‌کند…

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز