تکنولوژیِ تنهایی

دریغا مخزنِ لبریزِ تدبیرت،
که سمی گشته در جامِ بلورِینت!
تو گفتی: آتشی افروزم از دانش، که سوزد ریشه‌ یِ شب را ؛
و اکنون، ای مدرنِِ مسخِِ درمانده،
ببین کز آن همه آتش،
بجز خاکستری سرد و غباری تیره بر تقویم،
چیزی بر جای نمانده...

کجاست آن توازن؟
کدامین سوست آن خِردِ به خون خفته؟
که در خاکِ خوش‌ِ عطرِ وطن ، اینک،
بجایِ خوشه‌ یِ گندم،
درو میکنند، سرب و کینه و باروت...

و ضحاک...
آه، ضحاکِ دگرگون گشته‌ یِ امسال،
نه بر دوشش دو مار،
که در مغزش هزاران حیله‌ یِ نورانی،
با لغت‌ نامه‌ یِ آزادی،
دهانِ سرخِ توپ‌ ها را میبوسد!

و ما...
گرفتارانِ این تنگنایِ هول‌ آور،
به تکرارِ سقوطِ خویش میخندیم؛
و فهمیدیم ،
تیرِ غیبی بود، که بر بالِ هوس خورد و...
زمین‌ گیرمان کرد،
از دستِ، خود!

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40