تلخ میگویم
تلخ میگویم سخن، آری…
طعمِ زهرآلودِ اندوهی کهن در کام.
لحنِ من، چون بادِ سردِ زَمهریرِ پیر،
میخراشد چهره ی این روزگارِ سُفله و تاریک.
واژگانم،
سنگ هایِ سخت و زبرِ یک خراب آباد،
بویِ غربت میدهد،
بویِ شرنگ و شوکران و یاس.
لیک،
ای همزانو و همدردِ خاموش!
پشتِ این حِصنِ ستبرِ واژه هایِ پیرِ پُر زنگار،
اندرونِ پردگیِ سینه ام، بزمی ست بس شیرین!
حالِ دل، اما…
خمرهای پنهان در اعماقِ دژِ متروکِ این جان است،
پُر زِ مِی، آن ناب ترین صهبایِ دیرینه!
که به نرمی میزند جوش و مرا مستِ طرب دارد.
در اجاقِ سردِ این لحنِ دژم،
آتشگهی پنهان؛
خوش میسوزد و جانِ مرا سرشار میسازد.
من،
اگر چه تلخ میرانم سخن بر لب،
حالِ من،
بزمِ شکر خندِ بهار و باغِ مینویی ست…
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 19:32 توسط محمد ناصری
|