سپیده دم
در این سپیده دمِ بی سپیده،
که باد
از شانه های سنگ
نامِ انسان را میروبَد،
من
چهره ای دیدم
از خاک و دود و اندوه؛
و از شقیقه هایش
کلاغان
چون اندیشه های تباهِ عصر
بر آسمانِ بی پناه
پراکنده می شدند.
او
سر در گریبانِ خویش فرو برده بود،
گویی حقیقت
در تهِ چاهی یخ زده
زیرِ زبانِ زمان
خُرد میشد.
و دست ها
این دو شاخه ی لرزانِ امید
در التهابِ تاریکی
چیزی را
که نامش زندگی ست
بدرود می گفتند.
ای شب!
تو را چه شد که چنین
بر پیشانیِ این مجسمه ی زخم
نقشِ تقدیر زدی؟
ای خاک!
تو را چه شد که از سینه ات
بجای گندم
این همه داغ
و اینهمه سکوت
رویید؟
من از میانِ این خطوطِ سیاه
فهمیدم:
انسان
همان پرنده ای ست
که در طوفان
به جای آسمان
در زخمِ خویش
پناه می گیرد؛
و آنگاه
تمامِ جهان
تنها یک مشت سایه است
بر دیوارِ سردِ بودن.
شعر محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40