نگاه کن،
چگونه واژه‌ ی میهن میانِ خون می‌ لغزد،
و سطرِ سرخِ جراحت،
تمامِ وسعتِ این خاکِ پیر را، دشنه میکشد.

وطن، نه نامِ غریبی‌ ست بر کتیبه‌ ی سنگ،
وطن، تنی‌ ست مشبک ز کینه‌ ی پولاد،
که زیرِ بارشِ سُربیِ بمب‌ های گران،
دوباره نامِ عزیزش، ز درد می‌ لرزد.

دریغ و درد...
چه کوچک‌ اند این نوارکهای کاغذی، این چسب‌ زخمها!
برای بستنِ شریانی چنین که می پاشد،
برای مرهمِ لخته‌ لخته‌ ی خونی،
که از گلویِ حروفِ وطن، روان گشته‌ ست.

هزار طهمورث و کاوه اگر پدید آیند،
کجا به بند کشند این اژدهایِ آهن را؟
که شهر، سفره‌ ی خونی‌ ست پهنِ دیوِ زمان،
و کودکانِ دبستانی،
میانِ هق‌ هقِ آوار و گرد و خاکستر،
هجایِ درد را، با خون، روان میسازند.

بگو به خنیاگران، بگو به راویانِ عزا:
بخوان به سبکِ کتیبه، بخوان به لحنِ
امید:
که این شکسته کتابی که نامِ آن وطن است،
به هر ورق، اثرِ زخمِ تیشه‌ ای دارد.
ولی به رغمِ ستم، ای رفیقِ دیرینم،
بمان که ریشه‌ ی این خاک، در دلِ سنگ است...
اگر چه خون چکد از واژه‌ ی وطن امروز،
سحر، دوباره از این زخم، لاله می‌ رنگد.

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40