در این غبارگاهِ مه‌ آلودِ روزگار،
آنجا که جغدِ وهم، سرودِ خِرد سرود،
بر تختگاهِ باد،
مردی نشسته خیره‌ سر و ژاژخای و مست؛
پنداشته ست، توسنِ خورشید رامِ اوست!
ردای فضل بر تنِ پوسیده اش کشید،
اما دریغ و درد!
تار و پودِ ردایش، پلاسِ جهل.
در دستِ او پیاله ی چوبینِ ادعاست،
پندارد آبِ چشمه‌ ی خضر است در پیاله و، سیرابِ حکمت است...
غافل که زهرِ تلخِ جهالت سر میکشد مدام.
سخن میراند از ژرفایِ بحر و رازِ افلاک و سرّ حق،
لفظش پر از طنطنه، مغزش تهی ز مغز!
پایش به گِل نشسته در آن برکه‌ ی حقیر،
اما به لاف، دعویِ دریایِ ژرف دارد و طوفانِ نوح را.
ای غرقه‌ ی سراب!
ای کوسِ پر خروشِ تهی از صلابتِ معنا!
در مکتبِ درخت،
آن شاخه‌ ای که بارور و پُر ثمر بوَد،
پیشانی اش به سجده ی خاک است و خاکسار.
تو،
ای قامتِ تکبرِ بی‌ ریشه، ای خزانِ خِرد!
سر بر فلک کشیده‌ ای از بادِ کبر و عُجب،
اما به چشمِ پیرِ خِرَد پیشه، نیستی؛
جز شاخه‌ ای تکیده و بی‌ بار و بی‌ بها،
منتظرِ تبرِ تلخِ روزگار.

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز