در این ویرانه جای سرد و بی‌ روزن،
در این تاریک نای کور،
که می‌ خوانندش این ابناء وهم و خاک، دنیا؛
تو را من جستجو کردم،
تو را، ای روح خویشاوند من، ای جفت دیرینه!
به یاد آور...
در آن اقلیم بی‌ مرز الست و نور،
پیش از هبوط تلخ این تن‌ ها به زندان زمان و نقش،
که جان‌ هامان به یکدیگر گره میخورد،
و ما در اوج آن حیرت،
بدون واژه‌ ای، در متن یک لبخند،
به رمز آفرینش چشم میدوختیم.
کنون من اینجایم؛
در آوار قرون سنگی و خاموش،
به دنبال طنین آشنای گام‌ هایت در غبار راه.
تو آن نیمِ منی، گمگشته در توفان ادوار مهیب درد؛
همان نوری که می تابد ز چشمانت به خلوتگاه تاریکم.
بیا، ای هم نفس در سایه‌ سار وهم،
بیا تا باز، در یک کالبد، در یک نگاه ژرف،
به دور از قیل و قال این جهان پوچ،
بنشینیم و...
سکوت کهکشان را ترجمان باشیم.

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز