آسمان چقدر بارانی ست
ابرها اشک مرا به دوش می کشند
چنان که خویش را فراموش کنم
از انبوه تاریک خاطره ها!
بر باد رفته ام اکنون
با چشمان مضطرب و غمناک
چونان که حقیقتِ زنده ی زندگی
کشته می شود در من؛
دلم چقدر بارانی ست
همچون آسمان
و چرخ ملعون زمان
بار حرف های پوچ را
می چرخاند در ذهن
گونه ای که آدمی رفته رفته
دور می شود از شعور؛
چه دور است اکنون!
دلم می خواهد دوباره زاده شوم
درون تمام دریاها، رود ها، دشت ها
میان شهرها و خیابان هایی که نزیسته ام
جایی که هیچ ذهنی اسیر هیچ ایدولوژی نباشد
جایی که خویش را فراموش نکنم
در انبوه تاریک خاطره ها بر باد نروم
و
دلم همچون آبی آسمان
مدام شاهدِ طلوع خویش باشد
تا آخرین الست بربکم
تا آخرین روز هستی،
چرا که خسته ام از لبخندهای بیگانه
از نگنجیدنِ آدمی در یک پیاله ی آب
از دوستی های آبکی
از احساس های تلخ و شرم آگین
از حل نشدن ها در عالم معنا.
چه دور است این خیال خام
میان انبوه تاریک خاطره ها
در این آسمان بارانی...

#محمد_ناصری_اهواز

https://t.me/mohammadnaseri40