خواب های خوش
حالا که خواب های خوش
راه به جایی نمی برند
حالا که نمی شود دل به چیزی بست
حَل می شوم در کارون، در زاگرس
بر می گردم هر جا دلم خواست
مشت می شوم در دهان واژه های پوچ
لم می دهم به شانه های مادرم
استنشاق می کنم سکوت کهنی که در اوست...
حالا که نمی شود دل به چیزی بست
سهم خود را از هوا
به گنجشکان خانه ی پدری ام می دهم
و فاتحه می خوانم برای
بغض های شاعری که
شعرهایش را سر بریده اند...
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 4:36 توسط محمد ناصری
|