رهایی و شفا
رهایی و شفا
از گُرده ی کلمات افتاده ام
زبانم از تکرار واژه های رویا ساز خسته است...
هر شب، چسبیده ام به صفحات سفید دفترم
سرگردان، گوشه ای از خلوت اتاق
و
مدام
سطرها
مرا پس می زنند...
بهانه هایم را به سکوتی احمقانه بند می زنم
و
صدای بی حوصله ی تیک تاک عقربه های ساعت، به دلم چنگ می زنند...
این قصه مدام تکرار می شود
و
جانم هر شب می رسد به ته خط.
اکنون رهایی از خود و شفا از عشق می طلبم
و
از زندگی فقط، همین را فهمیده ام...
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 4:14 توسط محمد ناصری
|