تنهایی به استخوان رسيده
مرا به آغوش آزادی دعوت کن...

به ریشه های عشق
میبینم روزهای اینجا هر روزشان شب است و من شب را برای بودنت برگزیدم...

از اعماق جانم، سلام آدمها را با برداشتن کلاه از سر پاسخ میدهم
به امید آنکه یکی از آنها تو باشی...

آموخته ام چگونه اشک، پیراهن نبودنت را که بر تن کرده ام را آتش می‌زند؛

آموخته ام چگونه کاشف قلب های خسته تر از خود باشم
و در شوق دیدار تو
بجای خودزنی ، خودصبوری کنم...

من تو را آموخته ام،
از میان تنهایی
از میان خطرها
از میان شاید و اگر ها
تو را آموخته ام، خوانده ام میان گندم زاری
که
مترسک ها گفته بودن
آفت زده است
و جوانه زدن در او غیر ممکن...
و
اکنون
سهم خود را از اکسیژن به تو میدهم
شاید تو ماندگار تر از من باشی...


محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40