برای تو...

برای تو؛
نه برای شرجیِ جنوب
نه برای نخل های بی سر
نه برای شکوفه های گل های لاله نمایشگاه گل
نه برای ابرها و بادهای پاییزیِ البرز
نه برای بوی دود و عود
نه برای دست های خسته ای که در پس تصویر
بر سه تار چنگ می زنند
نه برای اتوبوس هایی که هزاران کیلومتر
جنوب را به شمال پیوند می‌زنند
نه برای شهری که زیر پونز در نقشه ی جغرافیایی پنهان بود...
بلکه برای ریاضت های شبانه از
یک احساسِ رسوب کرده در اعماق وجود
برای خستگیِ کوه های زاگرس که به البرز چشم دوخته اند
برای تو که عطر آویشن و بوی پاییز می دهی
برای تو، برای شادی دو قوی که از ذوق در ابتدای پاییز به هم گره خورده اند
برای شادی دو قمری که صبح ها
کنار پنجره ی اتاقم هو هو می کنند...

برای تو...

برای تو، تویی که غروب جمعه ی پاییزی
ساعت ها به آن تقاطعِ آشنا خیره می شوی
و
نمی دانی چگونه بگویی دوستت دارم...


محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز

https://t.me/mohammadnaseri40