در جاده‌ای بدون نقشه؛

تو در جغرافیایی هستی
که برای دیدنت باید صدها مهر در گذرنامه زد
و هزار نگاهی را که نمی‌شناسیم، تحمل کرد.

میان ما،
نه فقط کوه و دریا
که دیوارهای شیشه‌ای از سوءظن و سیاست ایستاده‌اند؛
دیوارهایی که تنها از درون قلب شفاف می‌شوند.

هر روز، در شهر من،
کودکانی بازی می‌کنند که
نمی‌دانند هم‌سالانشان در سوی دیگر همین زمین
زبان‌ها و رؤیاهایشان چقدر شبیه هم است.

ما با دو ساعت متفاوت بیدار می‌شویم،
اما تیک‌تاک‌هایمان،
ریتم یک دعاست.

دلتنگی ما، راهپیمایی کوچکی است
بر سنگفرش تاریخ،
با پرچمی که بر آن نوشته‌اند
«انسان بودن، ملیت نمی‌پرسد».

روزی می‌آید
که مرزبانان قصه‌ها به خواب می‌روند
و دو شهر بی‌خبر،
در یک میدان مشترک سلام می‌کنند.

آن روز،
نه تنها ما،
که تمام جهان،
به اندازهٔ یک بغل خواهد شد.

محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز