دست های خالی
رو به آسمانِ شکسته میایستد شهر
دستِ هر کوچه پُر از بادِ تهیماندهست
نان خشکِ روزها روی پیشانیِ کودکان
و ساعتها به انتظارِ کار، تیکتاک میکنند
دود از دهانِ کارخانهها رفت
اما کفِ جیبها خالی ماند
زخمی که دیوارِ خانهها میپوشاند
نامش — حسرتِ کاریست که نیامد
زنی با چشمهایی مثل سنگآهک
پنهانمیکند لبخندش را پشتِ فرچهٔ امید
پسرانِ شهر، کفِ پیادهرو رویا میکارند
تا شاید فردا نهالِ شغلی جوانه زند
در میدان، تنش مثلِ نمک پاشیده شده
هر فریاد، پژواکِ دیگری را میترساند
اما هنوز از زیرِ خاکِ خستگی
یک گلِ خاموش به نامِ صبر سر بر میکند
کشورِ ما شبیهِ شنهای سیاه است
که اگر دستت را فرو ببری، ترس میگیری
اما اگر با دو دستِ توفنده حفرهای بکنی
آوازِ یک چشمه پنهان خواهد خروشید
باشد که روزی پل از نان و کار ساخته شود
و هر پنجره، آینهای باشد برای دیگران
نه فقط برای دیدنِ درد، که برای دیدنِ دستها
که با هم خاکِ تلخ را به گلستان بدل کنند
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز