شَر
ابتذالِ شَر
در شهری که آیینهها،
خود را از یاد بردهاند،
لبخند در بازار،
چون سکهی کهنه دست به دست میشود؛
بیآنکه گرمایی داشته باشد.
کوچهها،
پر از سایههای شتاباناند
که نامشان را از دست دادهاند،
و روزگار،
به نرخِ عادت، بر ما میگذرد.
اینجا،
شَر نه با نعره،
بلکه با زمزمه میآید،
نه با خون،
بلکه با وعدههای شیرین؛
چنان آهسته
که بویش را فقط در نبودِ باران حس میکنی.
مردم،
سنگ را نرمتر از حقیقت لمس میکنند،
و حقیقت،
در موزهای از سکوت آویخته است.
امّا هنوز،
بر شانهی اندکچراغها،
پرندهای نشسته است
که میداند،
اگر باد را به یاد بیاوریم،
آسمان از آنِ ما خواهد بود.
و روزی خواهد آمد،
که واژهها،
از اسارتِ تابلوهای رنگیِ دروغ،
به آغوش خاک برگردند؛
آنگاه که دهانها،
جرأت کنند حقیقت را بچشند،
بیآنکه طعم نانشان را ببازند.
در آن روز،
ابتذال،
چون برفِ بیچتر،
بر سنگفرشِ گناه فرو میریزد،
و دستهای پاک،
گرمایِ گمشدهی اشیا را بازمیگردانند.
شهر،
از نو نفس خواهد کشید،
و پنجرهها،
برای همسایههایشان چراغ خواهند شد.
و ما،
از دلِ این همه سایه،
با آفتابِ کوچکمان،
راهی میسازیم،
آنقدر زلال،
که حتی شَر،
به یاد بیاورد
روزی خیر بوده است.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز