زندگی نزیسته
(زندگیِ نزیسته)
ما
در صفِ یخچالها و چراغِ سبز،
با چشمانِ خاموش
سایهوار
تماشا میکنیم که خورشید
پشتِ برجها پیر میشود.
روزی هزار بار
دست میکشیم بر صفحهٔ شیشهای،
بیآنکه
به پوستِ جهان دست خورده باشیم.
در عکسها
لبخند میزنیم،
در خوابها
گریه میکنیم،
و بین این دو
جایی برای تپیدن نیست.
قطاری که هیچکس پیاده نمیشود
سالهاست
از کنارِ ما میگذرد،
و بلیتهای ما
ته کشوی فراموشی خاک میخورند.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:16 توسط محمد ناصری
|