خوابِ زنجیر با تعبیر باغ
(خوابِ زنجیر با تعبیر باغ)
خواب در قفس،
نه بوی شکوفه داد،
نه آواز کبوتر.
باغی که دیدیم
بر خاکِ سوخته بود،
با ریشههایی که زیر
چکمهی سرمایه پوسید.
فقرا،
چشم در خون شستند،
و مشتهایشان
چون کوههای گرسنه
بالا گرفت،
که دیوار
از لرزش، ترک بردارد.
چه کسی مجرم است؟
جز آنکه از عرقِ پیشانی ما
قصر ساخت،
و از گریهی کودکانمان
فواره؟
در شهر،
نان را
به قفلِ قانون بستند،
و خورشید
به کارگر گفت:
"برنمیتابم
که سایهات از حق تو پیشی گیرد."
ما،
در صفهای بلندِ درد،
ایستادهایم با خشمِ گرسنه،
تا روزی
باغِ وعده را
از پوزهی گرگها پس بگیریم.
کتاب رؤیای متروک
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 16:28 توسط محمد ناصری
|